آی کیو در حد تخم مرغ گندیده!
مترو خلوت بود، در حد 5 نفر توی کل واگن خانما! یه دختره سوار شد و اومد نشست روبه روی من، همینطوری که داشتیم همدیگرو نگاه می کردیم دوتاییمون خندمون گرفت و اون زیر لب گفت: چقد آشنایی؟! دقیقا منم همین حسو بهش داشتم. اشاره کردم پاشو بیا اینجا کنار من بشین. اومد و خوشحال شروع کرد از اسم خودش تا اسم مهدکودک و کلاس کنکورا ودانشگاشو اینا رو گفت ولی من توهیچ کدومشون نبودم! جالب این بود که منم همش اصرار داشتم یه جایی با هم دوست بودیم که اون اصلا اونجا رو نمی شناخت!! 
خلاصه هیچ کدوممون یادمون نمی اومد که این آشنایی برمیگرده به کجا؟!
10دقیقه همینطوری گیج و گنگ نشسته بودیم همدیگرو نگاه می کردیم و به مخمون فشار میاوردیم که ای بابا، یادت بیاد دیگه! خنگ! زشته، مردم چی میگن و اینا ... که من اسم مدرسه راهنماییمو گفتم و خانم یادش اومد که فقط سال سومو تو این مدرسه گذرونده بوده و اون موقع همکلاسی بودیم.
دوتاییمون کلی ذوق کردیم نه خیلی به خاطر دیدن همدیگه! بیشتر به خاطر اینکه خیالمون راحت شد که هنوز یه ته حافظه ای برامون مونده! و بیشتر از این دیگه آبروریزی نشد.
