she's the man


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

فردا می ریم تو کشتی!

هر سری که نزدیکای خونشون رد می شدم، یادش می افتادم ، یه چیزی تو دلم می گفت که برو پیشش و حداقل یه خبری ازش بگیر ولی طبق معمول عقلم به قلبم غلبه می کرد و می گفتم ولش کن! چرا اون یاد من نمی کنه؟! تا اینکه دیروز طی یکی از اون حرکتای غیرقابل پیشبینی خودم، دلو  زدم به دریا و رفتم سمت خونشون، از سرایدارشون شماره واحدشونو پرسیدم و زنگ زدم ، باباش گفت شما؟! گفتم من یکی از دوستای قدیمیشم و سودابه که اومد از پشت آیفون منو دید ذوق مرگ شد جییییغ می زد! بهش گفتم حالا می خوای درو باز کنی بیام بالا بعد ابراز احساسات کنی؟!!! رفتم بالا و دوباره مثل قدیما نشستیم کلی چرت و پرت گفتیم با هم و خندیدیم! انگار نه انگار یه روزی با هم قهر بودیم.

خودمم هنوز باورم نمیشه که دوباره با هم دوست شدیم بعد از 5 سال! ولی خیلی خوشحالم از اینکه دیگه نه من ناراحتی از اون دارم نه اون.

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 خرداد ماه سال 1389 ساعت 11:00 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 8 نظر

منم شَما دوست شوما!

دیروز سر کلاس مدیریتمون استاد مبحث 12 مقررات ملی ساختمون درس می داد. رسیدیم به بند12-3-1-2 استاد گفت: این بند خیلی خیلی مهمه! توی  کارگاهایی که با گچ و سیمان و آهک و اینا کار می کنند باید روزانه یه لیوان شیر به کارگراشون بدن. این حرف از دهن استاد نیومده بیرون کلاس ترکید! استاد ولی ادامه داد: حالا این شیر چی کار می کنه؟ کارگرایی را که مشکل ریه و اینا دارن و با این مواد شیمیایی کار می کنن مجاری تنفسیشونو پاک سازی می کنه!

بچه ها: استاد خب ماسک بزنن چه کاریه؟!

- استاد می خواین روزی یه هایپم بدیم انرژی بگیرن بیچاره ها خب خسته میشن!

...

استاد: حالا شماها چرا ناراحتین؟! این قانونا تو هیچ جای ایران رعایت نمیشه!!!

به نظرم اصلا این قانونو نوشتن که ملت بدونن ودر حال انجام ندادن اون، به ریش نویسندش هر هر هر بخندن ! یا حداقل دیگه  با عذاب وجدان قوانینو زیر پاشون له کنن!

 

پ.ن: زنگ زدم وقت دکترمو کنسل کردم، توی این هیر و ویر آخر ترمی با کلی پروژه و امتحان و... در حالی که بی خود و بی جهتم سرما خوردم، اصلا دیگه حس درد کشیدن ندارم! پروسه دندون کشی، ایشالا میره تا بعد امتحانا! مثل آپ کردن وبلاگم. 

 

پ.ن: روز مامانم مبارک!

تاریخ ارسال: پنجشنبه 13 خرداد ماه سال 1389 ساعت 14:25 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 4 نظر

دندون بی عقل!

دکتر عکس دندونامو دیده. با نهایت آرامش میگه: ۴ تاس! خیلیم خطرناکه! اگه نکشیشون ممکنه شب بخوابی صبح بلند شی ببینی که دندونات کج و کوله شدن!!! 

یه لحظه تصور کردم صحنه ای که صبح تو آینه می بینم دندونام بی ریخت شده به دکتر گفتم:خب همین الان همه رو بکشین دیگه!  

دکتر:نمیشه! یکی یکی باید بکشی. نمی تونی طاقت بیاری! 

اولی رو که کشید دیدیم خیلی خوش گذشت بهش گفتم آقای دکتر من مشکلی ندارما! اون یکیم بکشین! 

دکتربا لبخند ملیح: حالا صبر کن بی حسیش بره بعد بهت میگم!  

الان لپم باد کرده در حد هلو؛ از دیروز تا حالام فقط آب میوه خوردم با نی! دیگه دارم کم کم خودمم شبیه نی میشم!  

من نمی دونم واقعا راز خلقت این دندون عقل چیه؟! تا در میاد باید بری بکشیش! خب که چی؟! حالا یه دونم نه؛ دوتام نه! چهار تا!

برام وقت گذوشته هفته ای یه دندون برم بکشم! برنامه ۴ هفتمون فعلا دندون درده! خدا بیامرزدم! چقدر نازنین بودم 

تاریخ ارسال: جمعه 7 خرداد ماه سال 1389 ساعت 13:57 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 10 نظر

گوجه گیلاس گلابی!

              

 

توی این فصل کنتراست گرم و سرد رو بورسیه!  

اولین رنگی که به نظرتون میاد کدومه؟

تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 خرداد ماه سال 1389 ساعت 16:27 | نویسنده: سایه | چاپ مطلب 6 نظر